چهارشنبه 91 اردیبهشت 20 :: 5:48 عصر ::  نویسنده :

رییس یک کارخانه بزرگ معاون خود را احضار مى کند و به او می گوید : ” روز دوشنبه ، حدود ساعت 7 غروب ، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد . نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود ، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7 ، با به سر داشتن کلاه ایمنی ، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود . در صورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان ( غیر مسلح ) ممکن نیست و به همین خاطر کارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند ” .

معاون خطاب به مدیر تولید : ” بنا به دستور جناب آقای رییس ، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد . در صورت ریزش باران ، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد ، تماشا کنند ” .

مدیر تولید خطاب به ناظر : ” بنا به درخواست آقای معاون ، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روز های بارانی نمایش دهد ” .

ناظر خطاب به سرکارگر : ” همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن ” .

سرکارگر خطاب به کارگران : ” آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش می شود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه . هر کس مایل بود می تونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه ! تبسم

 

 




موضوع مطلب :
جمعه 91 اردیبهشت 1 :: 11:56 صبح ::  نویسنده :

 

 

 

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است...

بنده: خدایا! خسته ام! نمی توانم

 

 خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان

 

 بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم

 

 خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

 

 بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

 

 خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

 بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

 

 خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

 

 بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

 

 خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

 

 بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

 

 خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

 

 بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

 

 خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

 

 او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

 

 ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

 

 خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

 

 ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

 

 خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

 

 نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

 

 ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

 

 خدا: او جز من کسی را نداردشاید توبه کرد

 

 

 




موضوع مطلب :
پنج شنبه 91 فروردین 24 :: 10:41 صبح ::  نویسنده :

fatemehzahra




موضوع مطلب :
چهارشنبه 91 فروردین 9 :: 4:1 عصر ::  نویسنده :

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع، کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی، تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی، تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری... باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبت نکردی موقع خواب... فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد، خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی، اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی... دوست و دوستدارت: خدایعنی چی؟




موضوع مطلب :
چهارشنبه 91 فروردین 9 :: 3:59 عصر ::  نویسنده :

 

هر روز

شیطان لعنتی  

خط های ذهن مرا

اشغال می کند

هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏

آن وقت من اشتباه می کنم و او

با اشتباه های دلم حال می کند.

دیروز یک فرشته به من می گفت:

تو گوشی دل خود را بد گذاشتی

آن وقت ها که خدا به تو می زد زنگ

آخر چرا جواب ندادی

چرا بر نداشتی؟!

یادش به خیر

آن روزها

مکالمه با خورشید

دفترچه های ذهن کوچک من را

سرشار خاطره می کرد

امروز پاره است

آن سیم ها

که دلم را

تا آسمان مخابره می کرد.

×××

با من تماس بگیر ، خدایا

حتی هزار بار

وقتی که نیستم

لطفا پیام خودت را

روی پیام گیر دلم بگذار

 

 

 




موضوع مطلب :
<   1   2   
درباره وبلاگ

طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 1
بازدید دیروز: 10
کل بازدیدها: 46779